ابن المقفع ( مترجم : منشي )

71

كليله و دمنه ( فارسي )

باشد ، ميكوشيد تا آن را بدريد الحقّ چربوي [ 1 ] بيشتر نيافت . مركب زيان در جولان كشيد و گفت : بدانستم كه هر كجا جثّه ضخمتر [ 2 ] و آواز آن هايل‌تر منفعت آن كمتر . و اين مثل بدان آوردم تا راى ملك را روشن شود كه بدين آواز متقسّم [ 3 ] خاطر نميبايد شد . و اگر مرا مثال دهد بنزديك او روم و بيان حال و حقيقت كار ملك را معلوم گردانم . شير را اين سخن موافق آمد . دمنه [ 4 ] بر حسب مراد و اشارت او برفت . چون از چشم شير غايب گشت شير تأملي كرد و از فرستادن دمنه پشيمان شد و با خود گفت : در امضاى اين راى مصيب نبودم ، چه هر كه بر درگاه ملوك بيجرمي جفا ديده باشد و مدّت رنج و امتحان او دراز گشته ، يا مبتلا بوده بدوام مضرّت و تنگي معيشت ، و يا آنچه داشته باشد از مال و حرمت بباد داده ، و يا از عملي كه مقلّد آن بوده‌ست معزول گشته ، يا شريري [ 5 ] معروف كه بحرص و شره فتنه جويد و بأعمال خير كم گرايد ، يا صاحب جرمي كه ياران او [ 6 ] لذّت عفو ديده باشند و او تلخي عقوبت چشيده ، يا در گوش مال شريك بوده باشند و در حقّ او زيادت مبالغتي رفته ، يا در ميان أكفا خدمتي پسنديده كرده و ياران در احسان و ثمرت بر وى ترجيح يافته ، و يا دشمني در منزلت بر وى سبقت جسته و بدان رسيده ، يا از روى دين و مروّت اهليّت اعتماد و امانت نداشته ، يا در آنچه بمضرّت پادشاه پيوندد

--> [ 1 ] . ( 1 ) چربو چيزي كه اندكي چرب باشد ، و بمعني پيه بدن گوسفند و بز و امثال آنها كه عموما از براى چراغ به كار ميبردند و فقيران در خوردني . شاعري در قطعه‌اي گويد : چو بناني دو سه و خوردنكي * ساخته مختصري از چربو در وثاقي دو سه گز در دو سه گز * با لباسي ز كهن يا از نو مىتوان زيست چه ميبايد بود * بستهء بستگي تو بر تو ( شرح ابيات كليله نسخهء مجلس ورق 7 ب ) ؛ و شعري از كسائي در المعجم آمده است ( چاپ رضوي 304 ) : نان سياه و خوردي بي چربو و نگاه مه به مه بود اين هر دو امّا در متن اين صفحه بر پوستي اطلاق شده است كه بر روى طبل ميكشند ، و آن چرب نيست . [ 2 ] . ( 2 ) ضخم تناور ، ستبر ( سطبر ) ؛ امروز ما ضخيم ميگوئيم . [ 3 ] . ( 3 ) متقسّم تقسّم بمعني پراگنده و مشوّش و متفرّق شدن و كردن ( هم لازم است و هم متعدّي ) . در همهء نسخ منقسم خاطر ( به نون ) آمده است . [ 4 ] . ( 5 ) در نسخهء اساس « آمد دمنه » از قلم كاتب افتاده است . [ 5 ] . ( 9 ) شرّير سخت بد ، بسيار بد كار ، بسيار شرّ ، جمعش شرار و أشرار ( صراح و مقدّمهء ) . [ 6 ] . ( 10 ) ياران او در نسخهء اساس بدون « او » ست .